|
کبوتر نامه..... | ||
امشب شب اربعینه دلم خیلی گرفته رفته بودم هئیت بعد جلسه با یکی از رفیقام داشتم حرف می زدم یه حرف خیلی قشنگی زد که من قبلا هم شنیده بودم.گفتم اینجا بزارم شما ها هم بخونید.... نقل میشه میرسن خدمت آقا امام صادق(ع) از آقا می پرسن عشق چیه؟؟ آقا می فرمایند هر زمان یاد خدا از بین میرود عشق معنی پیدا میکند...!!!!!! عشقی که مارو از یاد خدا دور کنه عشق نیست....!!! [ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 3:10 ] [ محمد رضا نادری ]
غریبه بی غریبه!
حوصله ی لبهای نا آشنا را نـــــدارم... دیگر هیچ مزه ای دلچســـــب نخواهد بود چراکه من تمام حــــسّ چشایی ام را روی لبانش جا گذاشتم... [ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 23:47 ] [ محمد رضا نادری ]
جایی نرو
نرو از پیش من تو نباشی دلم پر خون میشه من جایی نرو من و تنها نزار من بیچار و نرو اینجا نزار تو نباشی به کی بگم عاشق شدم بی تو دل میبرم به خدا از خودم تو نباشی دیگه به کی تکیه کنم دیگه رو شونه های کی گریه کنم از حال من تو خبر داری و درمون این دل بیماری و من دل خوشیم به تو رو دیدن عشقت همیشه تو قلب منه اینجا بمونه از اینجا نرو من با جون و دل من می خوام تورو من با تو به همه جا میرسم دنیام تویی بی تو من بیکسم...... [ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 18:29 ] [ محمد رضا نادری ]
رابطه وقتی تمام میشود که
یکی از آنها بفهمد دیگری خیلی دوستش دارد..... [ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 21:45 ] [ محمد رضا نادری ]
خوابم نمیبره بی تابم
همش به اون فکر می کنم از استرس و اضطراب تمام لب هامو خوردم یعنی دیگه واقعا من و نمی خواد.؟؟؟ می خام با هاش کنار بیام اما نمی تونم.یعنی باورم نمی شه..!!! اما اینو می دونم که راسه خودم و که دیگه نمی تونم گول بزنم. من و نمی خواد........
[ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ] [ 23:22 ] [ محمد رضا نادری ]
خدایا به فرشتگانت بسپار که....
در لحظه لحظه ستایش خویش... عشق مرا از یاد مبرند.... [ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 7:15 ] [ محمد رضا نادری ]
آرزویم همه این است:
نتراود اشک از چشم تو هرگز مگر،از شوق زیاد،
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی،
عاشق آنکه تو را می خواهد،
و به لبخند تو از خویش رها می گردد،
و تو را دوست بدارد به همان اندازه....
[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 0:8 ] [ محمد رضا نادری ]
تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم با آسمان مفاخره کردیم تا سحر او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید من برق چشم ملتهبت را رقم زدم تا کورسوی اخترکان بشکند همه از نام تو به بام افقها، علم زدم با وامی از نگاه تو خورشیدهای شب نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد شک از تو وام کردم و در باورم زدم از شادی ام مپرس که من نیز در ازل همراه خواجه قرعه قسمت به غم زدم
[ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 6:35 ] [ محمد رضا نادری ]
تو نیستی و این در و دیوار هیچوقت… غیر از تو من به هیچکس انگار هیچوقت… اینجا دلم برای تو هِی شور میزند از خود مواظبت کن و نگذار هیچوقت… اخبار گفت شهر شما امن و راحت است من باورم نمیشود، اخبار هیچوقت… حیفند روزهای جوانی، نمیشوند این روزها دو مرتبه تکرار هیچوقت من نیستم بیا و فراموش کن مرا کی بوده ام برات سزاوار؟… هیچوقت! بگذار من شکسته شوم تو صبور باش جوری بمان همیشه که انگار هیچوقت…
[ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 6:28 ] [ محمد رضا نادری ]
و ای بهانه ی شیرینتر از شکرقندم به عشقِ پاک کسی جز تو دل نمیبندم به دین اینهمه پیغمبر احتیاجی نیست همین بس است که اینک تویی خداوندم همین بس است که هر لحظه ای که میگذرد گسستنی نشود با دل تو پیوندم مرا کمک کن از این پس که گامهای زمین نمیبرند و به مقصد نمیرسانندم همیشه شعر سرودم برای مردم شهر ولی نه! هیچکدامش نشد خوشایندم تویی بهانه ی این شعرِ خوب باور کن که در سرودن این شعرها هنرمندم [ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 5:17 ] [ محمد رضا نادری ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||